Songtexte




تو را آن عاشق و رسوا که میدیدم نمیبینم
چنان سرمست و بی پروا که میدیدم نمیبینم
نمیدانم چرا دیگر تو را ای جان شیرینم
خیال انگیز و جان افزا که میدیدم نمیبینم
چه شد آن آتشین عشقی که میگفتی نمیمیرد
بیا بر جانم آتش زن، دلم آتش نمیگیرد
ای چشم گویا نگه مستانه ات کو
آن آتشین می به دل پیمانه ات کو
آن روزگاران دیگر گذشته
با من نگاهت بیگانه گشته
آن روزگاران دیگر گذشته
با من نگاهت بیگانه گشته
تو را آن عاشق و رسوا که میدیدم نمیبینم
چنان سرمست و بی پروا که میدیدم نمیبینم
چه شد آن آتشین عشقی که میگفتی نمیمیرد
بیا بر جانم آتش زن، دلم آتش نمیگیرد
بیا بر جانم آتش زن، دلم آتش نمیگیرد
ای چشم گویا نگه مستانه ات کو
آن آتشین می به دل پیمانه ات کو
آن روزگاران دیگر گذشته
با من نگاهت بیگانه گشته
آن روزگاران دیگر گذشته
با من نگاهت بیگانه گشته
تو را آن عاشق و رسوا که میدیدم نمیبینم
چنان سرمست و بی پروا که میدیدم نمیبینم



Autor(en): Ali Babak Afshar


Attention! Feel free to leave feedback.
Wird geladen
Wird geladen